العلامة المجلسي
384
حياة القلوب ( فارسي )
بسوى إسماعيل وريگى بر دور آن آب جمع كرد كه جارى نشود ، پس به اين سبب آن را زمزم ناميدند . وقبيلهء جرهم در ذو المجاز وعرفات فرود آمده بودند ، پس چون آب در مكة ظاهر شد مرغان وجانوران صحرا نزد آب جمع شدند ، جرهم چون مرغان ووحشيان را ديدند دانستند كه در اينجا آب بهم رسيده است ، چون به آن موضع آمدند زنى وطفلى را ديدند در زير درختى قرار گرفتهاند وآب از براي ايشان ظاهر شده است ، از هاجر پرسيدند كه : تو كيستى وقصهء تو واين كودك چيست ؟ گفت : من مادر فرزند إبراهيم خليل الرحمانم ، واين پسر اوست ، وخدا أو را امر فرمود كه ما را در اينجا بگذارد . گفتند : رخصت مىدهى ما را كه نزديك شما باشيم ؟ وچون روز سوم إبراهيم عليه السّلام به طىّ الأرض به ديدن ايشان آمد هاجر گفت : اى خليل خدا ! در اينجا قومي هستند از جرهم ، سؤال مىكنند كه رخصت فرمائى نزديك ما باشند ، آيا رخصت مىدهى ايشان را ؟ إبراهيم فرمود : بلى . پس هاجر جرهم را مرخّص ساخت كه نزديك ايشان فرود آمدند وخيمههاى خود را زدند وهاجر وإسماعيل با ايشان انس گرفتند . در مرتبهء سوم كه إبراهيم به ديدن ايشان آمد وكثرت مردم وآبادانى در دور ايشان ديد ، شاد شد . پس إسماعيل عليه السّلام نشو ونما كرد وقبيلهء جرهم هر يك از ايشان يك گوسفند ودو گوسفند به إسماعيل بخشيدند تا آنكه گلهاى بسيار بهم رسانيد وبه آن تعيّش مىكردند ، تا آنكه إسماعيل به حدّ بلوغ رسيد ، پس خدا امر فرمود إبراهيم را كه خانهء كعبه را بنا كند ، گفت : خداوندا ! در كدام بقعه بنا كنم ؟ فرمود : در آن بقعه كه قبّهاى از براي آدم فرستادم ودر آنجا نصب كردم وحرم به سبب آن روشن شد وآن در طوفان نوح به آسمان رفت .